|
سرشیر | ||
|
"this is the part of me that you're never gonna ever take away from me" she said. and I wanna find that part! I really want! :(
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 20:47 ] [ شیما ]
خدا یه زندگی معمولی به من بدهکاره! می دونی؟
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 21:0 ] [ شیما ]
:S
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 9:31 ] [ شیما ]
1. خیال راااااااحت به کنار! دل خوش به کنار! سفر، آرامش، به کنار! دلم فقط یه اتفاق خوب می خواد! یه اتفاق حتی کوچیک ولی خیلی خوب برای خود خودم! گناه دارم..:'( 2. دلم برات خیییییلییییی تنگ شده پویا! قبل اینکه به دنیا بیای، من به همه کسایی که خواهر برادر داشتن حسودی می کردم! شیش هفت سالم بود! یه بار گویا رفته بودیم خونه یکی از فامیلا که 3تا بچه داشته، یه پسر، دوتا دختر دوقولو! من برگشتنی یکی از دخترا رو دستشو گرفته بودم که ببرم خونمون! می گفتم شما که یکی دیگه دارید. من تنهامو اینا! عزیز میگه وقتی به زور راضیم کردن دستشو ول کنم، تا خونه دوییدمو گریه کردم! الان همون حس! همون گریه! الان همون قد به بقیه که خواهر برادراشون امتحان پایان ترم دارن، که دارن عروسی می کنن، که براشون اسباب بازی می خرن، همون قد حسودی می کنم! همون قد بغضم می گیره! الان دیگه قدرت فکر کردن بهتو ندارم!! مینا راست می گفت! زمان هیچ چیزو بهتر نمی کنه! فقط هرکی میاد جای خودشو می گیره و جای خالی تو بیشتر تو ذوق می زنه!.....الان دیدنت تو خوابم هم آرزومه!...... 3. من تلاشمو می کنم به خدا! من فقط انرژیم کم شده..من فقط نااااا ندارم! [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 0:11 ] [ شیما ]
می خوام دوباره شروع کنم بسازم...خودمو..
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 15:14 ] [ شیما ]
از وبلاگ لحظه : مامان، زنگ که میزدند بهش برای «عرض تسلیت»، میگفت «آره، آره... عادت میکنم. کم داغ ندیدم که، میدونم که آدم به نبودنش عادت میکنه.» بعد مکث میکرد، بغض میکرد «اما خیــــــلی سخته.» آدم به نبودن عادت میکند، اما آن روزهای قبل از عادت کردن، روزهای هوشیاری و تن زدن از افتادن به موج و محو شدن در آن گذران بیرحم، مثل جان دادن ماهی بیرون آب میماند. فراموشی، یاریمان میکند، و به زیرمان میکشد. زندهمان نگه میدارد، و حقیرمان میکند. و میرسد روزهایی که نمیدانی، دردت از نبودن است، یا از آگاهی آنچه دیر یا زود اتفاق میافتد: «عادت به نبودن». میپرسند، میپرسی از خودت، دائم، آشکار، پنهان: «چهطور میتونی؟» ... در خیابان راه میرفتم و با لحن «یادگار دوست» میخواندم، من درد تو را ز دست آسان ندهم. و صدایم میلرزید وقتی «درد» را میکشیدم. + انگار خودم این رو نوشتم انقدر آشناست.. + باز باید خودمو آماده کنم..دیر یا زود باید باز عادت کنم..
[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 7:55 ] [ شیما ]
من تو این دنیا خیلی غریبم..خیلی ی ی ی..
[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 12:24 ] [ سحر ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||